پای درد دل اعضای شورای شهر بوکان
نظر به مباحث پیش آمده طی چند سال اخیر برای شورای شهر بوکان و کم کاری بی سابقه و رکود عظیم فعالیت های شهرداری بوکان در مقایسه با شهرهای همجوار، یکی از اعضای شورای شهر بوکان درددل های خویش را اینچنین با همشهریان عزیز بوکانی در میان گذاشت:
بله داشتم می گفتم... ما خیلی درد و دل و اینها داریم، ما هر روز مجبوریم این همه راه را از منزل تا شورا توی این گرانی بنزین آنهم با ماشین شخصی طی کنیم و از این پله های ساختمان شورای شهر بالا برویم که واقعاً عذاب آور است و ما خسته می شویم، بعدشم برای ما چایی می آورند که آنهم یا پررنگ است یا کمرنگ است، چای خوشرنگ ما توی این شورای شهر تا حالا نوش جان نکرده ایم. حتی باور کنید بعضی وقتها شده که به ما چایی هم نداده اند و اگر داده اند آنقدر دیر بوده که دیگر باهاش حال نکرده ایم.
گاهی یک عده آدم می آیند اینجا و در مورد کوچه و خیابان و این چیزها از ما سئوال می کنند که ما اصلاً حوصله نداریم. عده ای از آنها لباس ست و ترو تمیز به تن ندارند که زیبایی بصری ما را به هم می ریزند و روح لطیف ما را آزرده می سازند.
مشکل دیگری که ما داریم این است که آخه چرا ما باید عضو شورای شهر بوکان باشیم در حالی که شهرهای زیبایی مثل آنتالیا و پاتایا و اینها در دنیا وجود دارد، از این لحاظ خیلی به ما ظلم شده...
عده ای به ما می گویند که چرا شما این نشریات بوکانی را مطالعه نمی کنید تا بیشتر با مشکلات آشنا شوید، مردم عجب توقعاتی از ما دارند، آقا مگر شما دستتان تو خرج نیست؟ پارسال یکی از همین نشریه ها رو که اسمش تلاش بود چی بود از دکه خاله رسول سودا!! کردیم گفت دویست تومان! 200 تومان پای یه نشریه بدیم؟ از کجا بیاریم آقا؟ مگر ما چقدر درآمد داریم؟ اصلاً مگر ما هم نیازی به روزنامه خواندن داریم؟ روزنامه و کتاب مال آدم های ناآگاه است، ما که آگاهی امان کامل است. ببینید ما چقدر مشکل داریم...
یه دفعه یکی از اعضای شورامون با یکی از همین نشریه ها مصاحبه فرمودند و گفتند که می خواهیم حاشیه رودخانه زرینه رود را زیباسازی کنیم« البته میون خودمون باشه ایشون چاخان فرمودند» و بعد از سالها از آن مصاحبه کشف کردیم که رودخانه ای که از بوکان رد میشه سیمینه روده نه زرینه رود! خودمان فهمیدیما!
آقا ما همگی به مغازه و پاساژ علاقه خیلی زیادی داریم دلیل آنهم چنانچه همه می دانند اصلاً و ابداً مال اندوزی نیست، فقط اشتغال زایی است. اصلاً ما در شورای شهرمان یک شعار جدید که در دنیا سابقه نداشته الگوی خودمان قرار داده ایم: مغازه بیشتر، فکر سالم تر! خودمان اولین بار طرح کردیما! حتی قرار است این شعار را تو کتاب گیبسه گینسه چیه، اونجا نصب! ببخشید صبت!! کنند.
عده ای از ما می پرسند چرا شما با شهردارها این همه مشکل دارید و هر سال ده دوازده تا شهردار معرفی می کنید. من نمی دانم چرا این شهردارها همه اش درباره پورجه... پروجی... پروسه... بروسه... شونه اس چیه صحبت می کنند، ما شهرداری می خواهیم که بیاید مثل خودمان خاکی باشد و در مورد خاک و زمین و اینها صحبت کند نه اینکه این کلمات عجیب را به کار ببرد که ما با این همه آگاهی چیزی از آن حالی نمی شویم چه برسد به مردم.
آقا عده ای در این ویبلاگها! که خودمان می دانیم از طرف این مهابادی های آنتی بوکان خط می گیرند هی چیزهایی درباره ما می نویسند که زیاد خوشایندمان نیست، مثلاً ویبلاگهای جیژوان، بوبوکان، بوکان سیتی،فردای بوکان، صدای بوکان و دادگران عجیب دم درآورده اند برای ما.
اینها هی از ما پارک می خواهند و می گویند شما تنها شورای شهری در دنیا هستید که شهرداری اتان در دوره شما حتی یک پارک هم احداث نکرده. در جوابشان می گویم اولاً اگر پارک می خواهید از این قرتی بازی ها در بوکان خبری نیست، برید یه جای دیگه.
دوم اینکه شما هم مثل ما زرنگ باشید و بروید برای خودتان خانه باغ بخرید و حالش را ببرید که خیلی هم صفایش از پارک بیشترش است. دیگر پارک می خواهید چیکار؟ تازه ما خیلی به فکر محیط دوزیست هستیم. همین چند روز پیش که به ما گفتند این کیوه رش آتیش گرفته بلافاصله خودمان را به محل رساندیم و بعد از اینکه فهمیدیم به خانه باغ های جون جونی امان آسیبی نرسیده بلافاصله برگشتیم و خوابیدیم.
آخه ما خیلی خواب دوست داریم ولی حیف که پارسال همین موقع ها بود خیلی کم خواب شده بودیم. یه چند نفر که فکر کنم فارسی صحبت می کردند از تهران و اینا اومده بودند می گفتند شما تخلب کردید (منظورش تخلف است: تایپیست).
این وبلاگها تازگی ها یک چیز دیگری هم از ما می خواهند که اسم این یکی را دیگر نشنیده بودیم: زیرگذر و روگذر.
جل الخالق این دیگه چیه. این هم از آن چیزهایی است که شهردار قبلی ما بهش بروجه بود چی بود می گفت. ما بهش گفتیم آقا این پل هوایی میدان فرمانداری کفایت می کند چون هم بروجه اس، هم زیر گذره هم روگذر! اگه خواستید از روش گذر کنید، خواستید از زیرش گذر کنید، نخواستیدم اصلاً گذر نکنید همینه که هست!
از ما می پرسند چرا به وضع ورودی های بوکان رسیدگی نمی کنید. ما همچین چیزی اصلاً در ردیف بونجه! طرحهای اُمرانی امان! نیست. دلیلش هم واضح است. ما باید خروجی های شهر را سامان بدهیم تا مردم ترغیب شوند از شهر خارج شده و جمعیت بوکان کاهش یابد و سر و صدا کاهش یافته و ما شبها راحتتر بخوابیم نه اینکه بیاییم این همه پول خرج کنیم و باهاش ورودی ها رو خوشکل کنیم. می دونید با این پول میشه چند تا پاساژ زد و اشتغال زایی کرد؟
می گن آقا چرا این بویجه! شهرداری بوکان نصف دو تا شهر دورو بره. آقا جان ما که قرار نیست از مردم عزیزمان پول بگیریم که چیه باهاش پارک و خیابان و زودگذر و اینها بسازیم. ما باید کم پول بگیریم تا اونا از ما خوششان بیاد و دفعه بعد به ما رای بدن. تو رو خودا حیف نیست ما از مردم نازنین مان پول بگیریم و باهاش پروجه اس چیه! افتتاح کنیم؟ اصلا شهرداری بوکان پول می خواد چیکار. آب و جارو کردن چند تا خیابان و بتن ریزی دو سه تا کوچه که این همه پول نمی خواد. تازه ما بعد از سالها کار و تلاش قراره امسال یه پروسه اس چیه از اینا هم افتتاح کنیم.
بله دیگه منظورم همین پل بزرگ و بین المللی هوایی میدان فرماتداری بوکانه که واقعاً طرح فاخر و بزرگیه و اگه این افتتاح بشه دیگه گور بابای خیابان ساحلی و روگذر میدان استقلال و شهدا و پارک و همه چیز.
چند مدت پیش عده ای به ما گفتند چرا نمی روید برای بوکان بونجه بگیرید ما هم گفتیم نمی خوایم ما که مثل این شهرهای دور و بر الکی طرح و پروجی! راه نینداخته ام تا پول بخواهیم و سمیت! کردن چند تا کوچه که بونجه نمی خواد و اینها. تا بالاخره ولکنمان نشدند و بلند شدیم رفتیم یک جایی که خیلی آدم دور یک میز که روش موز و پرتغال و اینا داشت نشسته بودند. آقا ما هم نشستیم و در حالی که داشتیم چرت میزدیم یکی ما را بیدار کرد و گفت نوبت شماست مشکلات شهرتان را بگو. ما هم تا دو کلمه حرف زدیم- البته به فارسی- همه شروع کردند به خنده و ما هم جایتان خالی کلی دور هم خندیدیم و خلاصه خیلی خوش گذشت و آنجا فهمیدیم که ما خیلی آدمهای شوخ و بامزه ای هم هستیم. بعدش شروع کردیم به موز خوردن و بقیه که از شهرهای دیگه اومده بودن و مشخص بود خیلی بیکارن در مورد بونجه و پروجی و اینها صحبت می کردن.
بعد جلسه یکی اومد و چند تا موز و پرتغال گذاشت تو یه نایلون و داد دست ما و گفت مشخصه که خیلی موز و پرتغال دوست دارید. ما هم رفتیم حیاط همون جایی که جلسه بود یه گوشه نشستیم و دوباره شروع کردیم به موز خوردن و خاطره تعریف کردن. یه آقای مهربونی که فک کنم خیلی مهم و چیز فهم بود ما رو صدا کرد و گفت آقا شما مشکلی، کمبود اعتباری، پروژه ای چیزی تو شهرتون ندارید که ما کمکتون کنیم؟ ما هم برای اینکه کم نیاریم و آبروی شهرمان را حفظ کنیم و ضمناً این آقا از ما خوشش بیاد، گفتیم که به جان خودمان اگه یک پاپاسی هم از شما بگیریم، اصلاً ما پروجی مون کجا بود تا اعتبارش کم باشه. بعد یادمان آمد که یک پل هوایی قراره افتتاح بشه و گفتیم که یک پل هوایی خیلی زیبا داریم می سازیم که آن هم به حول قوه الهی هیچ کمبود اعتباری نداریم. گفت فقط همین؟ گفتیم فقط همین که نه ما امسال چهار پنج تا کوچه هم قراره که حتماً بتن ریزی بشه. بعدش اون آقا مهربونه به ما خندید و دستور داد که یه چند تا موز دیگه به ما بدن.
خلاصه ما تو این چند ساله خیلی جاها رفتیم، خیلی زجر کشیدیم، این پله ها که واقعاً عذاب آوره. چاییشم که زیاد تعریفی نداره. از تشکر مشکرم که خبری نیست. با این وجود ما کماکان به طرحهای اُمرانیمون! ادامه می دیم و قول می دیم که بعد از بیش از چهار سال فعالیت مصطمر! امسال یک پل هوایی برای شهرمان افتتاح کنیم و چهار تا کوچه دیگه رو هم سمیت کنیم، البته به شرطی که شهردار جدیدمان همکاری نماید در غیر این صورت از ما هیچ انتظاری نداشته باشید!