شهری خواهم ساخت...
شهری خواهم ساخت...
مردی میخواست از شهر خود مهاجرت کند. در دروازه ی شهر به دوستی رسید که از احوال او جویا شد. مرد
درد دلش باز شد و شروع کرد به بدگویی از همشهریهای خود که شهر را غیرقابل تحمل ساخته اند و این که
بیشتر اهالی مجبور شده اند ترک دیار کرده و به سایر شهرها بروند. دوست آن
فرد برگشت و گفت: ای کاش! اهالی شهر شما به جای تغییر شهرشان، خودشان را
تغییر بدهند. چون با این طرز تفّکر شهر دیگری را نیز خراب خواهند کرد.
درد دلش باز شد و شروع کرد به بدگویی از همشهریهای خود که شهر را غیرقابل تحمل ساخته اند و این که
نوروز امسال در بلوار کردستان در حال قدم زدن بودم که دیدم یکی از اعضای خانواده ای که اهل بوکان نبودند و برای تعطیلات به اینجا آمده بودند پوست میوه ای را در سنگفرش پیاده رو رها کرد، اما... دختر خردسال همشهری ما جلوی چشم آنان پوست میوه را برداشت و در سطل آشغال که چند قدمی اشان بود انداخت، اعضای این خانواده با شرمندگی تمام از باقی رهگذران، از آنجا دور شدند!
در شهری
زلزله شد بیشتر اهالی شهر مردند. افرادی که باقی مانده بودند با عجله
شروع کردند به ساختن خانه هایی که از استحکام لازم برخوردار نبود. بار دیگر
زلزله شد و این بار عدهّ ی زیادی مرده یا زخمی شدند. بازهم افراد شروع
کردند به ساختن خانه ها با شیوه ی قبلی! ولی شهردار جوانی که پدر و مادر
خود را در زلزله قبلی از دست داده بود مردم را در میدان شهر جمع کرد و گفت:
کسانی که نمیتوانند گذشته را به یاد آورند محکومند که آن را تکرار کنند.
بیایید از تجارب عبرت بگیریم و خانه هایمان را قبرستان بچه هایمان
نکنیم.سخنان شهردار در دل شهروندان جای گرفت، از صبح فردا مردم برای تأیید
نقشه ی خانه ی ضد زلزله، در جلوی شهرداری صف کشیده بودند.
پدری خطاب به پسرش گفت: همین که خودت را میخواهی اهل فلان شهر معرفی کنی، خاطراتی در ذهن مخاطب ایجاد میکنی. اهالی یک شهر در به وجود آمدن این خاطره هاسهیم هستند. من و تو باید سعی کنیم این خاطره ها زیبا باشند.
جهانگردی ازشهری دیدن کرد و زمانی که به وطن خود برگشت خاطرات خود را به صورت کتابی انتشار داد و به هموطنان خود توصیه کرد حتماً به شهر مورد نظر مسافرتی داشته باشند چون اهالی مهربان و صمیمی دارد. یک باره این شهر با هجوم جهانگردان مواجه شد و برای تعدادی بیکار اشتغال ایجاد شد. بازار رونق گرفت و شهر توسعه پیدا کرد. در آن شهر جهان گرد اول، فقط با دو نفر از شهروندان مهربان برخورد داشت، ولی آن را به کلّ شهروندان تعمیم داده بود.
اهالی شهری به مرده پرستی مشهور بودند. چون وقتی در کنار هم جمع میشدند که بخواهند کسی را دفن نمایند. شهر نیز شبیه به گورستان بود گرد غم بر شهر نشسته بود. شهردار جوان از اهالی شهر خواست این بار در تولّد بچه ها نیز در کنار هم جمع شوند. آنها قبول کردند این بار که هر بچه ای متولّد میشد کنار هم جمع میشدند و از هم سوال میکردند؛ این بچه مدرسه میخواهد، این بچه تربیت میخواهد، این بچه شغل میخواهد، این بچه خانه میخواهد. رفته رفته نشاط به شهر آنها برگشت چون با این سؤالات میگفتند: این شهر زندگی میخواهد.
پس از تصرف برلین توسط نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم سربازی روسی صحنه عجیبی می بیند: پیرمرد آلمانی پاکت آشغالی در دست دارد و میان ویرانه های برلین دنبال سطل آشغال می گردد، سرباز روسی با تمسخر به پیرمرد می گوید که شهر به کلی ویران شده و تو بدنبال سطل آشغال می گردی؟ پیرمرد جواب دندان شکنی به سرباز اشغالگر می دهد و در پاسخ می گوید: شهرم ویران شده اما فکر من که ویران نشده است!
پدری خطاب به پسرش گفت: همین که خودت را میخواهی اهل فلان شهر معرفی کنی، خاطراتی در ذهن مخاطب ایجاد میکنی. اهالی یک شهر در به وجود آمدن این خاطره هاسهیم هستند. من و تو باید سعی کنیم این خاطره ها زیبا باشند.
جهانگردی ازشهری دیدن کرد و زمانی که به وطن خود برگشت خاطرات خود را به صورت کتابی انتشار داد و به هموطنان خود توصیه کرد حتماً به شهر مورد نظر مسافرتی داشته باشند چون اهالی مهربان و صمیمی دارد. یک باره این شهر با هجوم جهانگردان مواجه شد و برای تعدادی بیکار اشتغال ایجاد شد. بازار رونق گرفت و شهر توسعه پیدا کرد. در آن شهر جهان گرد اول، فقط با دو نفر از شهروندان مهربان برخورد داشت، ولی آن را به کلّ شهروندان تعمیم داده بود.
اهالی شهری به مرده پرستی مشهور بودند. چون وقتی در کنار هم جمع میشدند که بخواهند کسی را دفن نمایند. شهر نیز شبیه به گورستان بود گرد غم بر شهر نشسته بود. شهردار جوان از اهالی شهر خواست این بار در تولّد بچه ها نیز در کنار هم جمع شوند. آنها قبول کردند این بار که هر بچه ای متولّد میشد کنار هم جمع میشدند و از هم سوال میکردند؛ این بچه مدرسه میخواهد، این بچه تربیت میخواهد، این بچه شغل میخواهد، این بچه خانه میخواهد. رفته رفته نشاط به شهر آنها برگشت چون با این سؤالات میگفتند: این شهر زندگی میخواهد.
پس از تصرف برلین توسط نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم سربازی روسی صحنه عجیبی می بیند: پیرمرد آلمانی پاکت آشغالی در دست دارد و میان ویرانه های برلین دنبال سطل آشغال می گردد، سرباز روسی با تمسخر به پیرمرد می گوید که شهر به کلی ویران شده و تو بدنبال سطل آشغال می گردی؟ پیرمرد جواب دندان شکنی به سرباز اشغالگر می دهد و در پاسخ می گوید: شهرم ویران شده اما فکر من که ویران نشده است!
تالیف و گردآوری: وبلاگ بوبوکان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 2:40 توسط هیمن
|
می شوند،جاییست که شهر دیگر خیابان ندارد.
زمین باقی می ماند اما انسان فانی است،انسان به جهان چشم می گشاید،اما دوباره در قعر خاک مدفون می گردد.زندگی بس کوتاه است،اما جهان در مکان جاوید خود پایدار باقی می ماند.